تاريخ : شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۳ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

                                                فصل هشتم

 

من زعفران حیدری مهاجر غیر قانونی افغانی امشب می رقصم تا صبح وسط دواره شما و می خوابم در آغوش شما با تکه های خودم که شما نه ! انسانها تاراجش کردند یک روز خیلی دور وقتی تازه بالغ شده بودم و برجستگی های تنم زیر پیراهن چاکدارسرمه ای پیداشده بود.از کنار بابا که رد میشدم چشمهایش برق میزد. چشمهای تنگش را تنگ تر میکرد.بخاری نفتی را نزدیکتر میکرد به خود. چایش را داغ هورت میکشید و به مادر می گفت:" زعفران سرمایه منه. به این راحتی شوهرش نمیدهم"  و حتما فکر میکرده به معامله بر سر من. هر که بیشتر پول دهد زعفران مال او میشود. گاهی شبها که مینوشید پیاله ای هم مینوشید به سلامتی دخترش و با هر پیاله اسکناسی اضافه میکرد به قیمت من.

پیاله ها را پر کنید! صدای نی را آزاد کنید. دواره راه بیاندازید و برقصید گرد دختر سیاه چشم افغانی که هرشب به رسم مادر می رقصید وسط دواره رقصتان و امشب میخواهد تا صبح آوازش را سردهد تا شما آوازش را به حکم امانت از هفت دریا بگذرانید...



تاريخ : پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٢ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

وقتی برای اولین بار تصمیم میگیری فراموش کنی فاجعه شروع میشود و من سالهاست از اولین فاجعه زندگیم میگذرد و دیگر قبل از خواب با هیچ خاطره ای با هیچ یادی چشمهایم بسته نمیشود. ترس از دوباره شنیدنهای دروغ و دروغ و زخم خوردنهای دوباره وا میدارم هر صبح بی هیچ حس عاشقانه ای چشم باز کنم و یادم برود آخرین بار که قلبم تپید کی بود و آخرین بار که زخم خوردم. حتی فراموش کنم از آخرین آرزویم برای آرامش چند وقت گذشته...



تاريخ : چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٢ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

دوباره دارم مینویسم دوباره دارم زنده میشوم. 7 سال مرده بودن آسان نیست و من دوباره  میخواهم نفس بکشم مثل تمام زنده بودنم قبل از این 7 سال. به زودی دوباره مرا زنده قوی و پرابهت خواهی دید بابای من! آنطور که آرزویش را داشتی و داری... به زودی کتاب دومم چاپ میشود به یاد تو و برای تو!



تاريخ : چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٢ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

... مامان موهایش را پریشان کرده بود زیر درخت خرمای وسط حیاط. هرسال کلی خارک و رطب ثمر میدهد و مامان آن غروب دور از چشم بابا میرقصید برای درخت خرمای وسط حیاطمان و عشوه می آمد و چشم خمار میکرد و ... . دستهای مامان توی هوا به رسم زنان این دیار لرز برمیداشتند و شانه های . دستمال دور باسن را محکمتر کرد. چشمهایش برق داشت. لبخند داشت. صدایش کردم. لبخندش داشت به قهقه تبدیل میشد. دویدم طرفش. نگاهم کرد. فریاد زد " نیا! نزدیک نیا ! " صدایش بغض داشت. نشست روی زمین. دستها را ستون بدن کرد. موهای صاف و خرمایی اش  ، پریشان ، صورتش را پوشاند. گریست ...



تاريخ : دوشنبه ٤ دی ،۱۳٩۱ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

امروز هوای بندر دلگیر است چرا؟ دیروز هم هوای بندر دلگیر بود و دل من چرا ...؟! دل من بهانه گیر شدی دوباره! تنها شدی مگر، که اینطور بهانه ی بچگیهات ، بهانه ی پرواز و سایه ای را میگیری که مدتهاست توی تاریکی پنهان شده و تو هرچه بیشتر می ایستی زیرداغی آفتاب وهرچه بیشتر خاکستر میشوی توی سوزندگی آن ،کمتر خیال آمدنش امیدوارت میکند. دل من! قلم هم که با تو غریبه شده و دفتر و کاغذ. دیگر هیچ چیز حتی یک مشت خاطره کهنه ی بدون سایه هم وادارت نمیکنن دوباره قلم برداری و هی بنویسی و بنویسی تا دوباره خیال ناآرامت وادار به پروازت نکند. که دیگر نامهربانی این ادمها زخم روی زخم نگذارد رویت وقتی تمام زخمهایت را آورده ای روی کاغذ. دل من آرام باش در بی سایگی و بی کاغذی و بی... ! دل من ...!

 

 



تاريخ : دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩۱ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

چانه را گذاشته روی دو زانوی بغل گرفته و خیره شده بود به روبرو. جایی توی تاریکی که گربه ی سیاه ِ براق، بُراق او شده و برق چشمانش، مثل خورشید زمستان، می سوزاند چشمش را . دقیقه ها می گذشتند اما انگار هر دو را عکس کرده باشند جم نمی خوردند از جا . صدایی او را از جا پراند:

"طلا نصف شب! بخواب دیگه!"

سر را چرخاند. هیچ کس نبود. هیکل درشت گربه، سنگین توی تاریکی حرکت کرد . با تامل از پله ها بالا رفت و روی آخرین پله برگشت به طرف او. طلا زمزمه کرد:

"کاش چشات مال من بود. سبز. اونوقت..."

 بلند شد. دامن سیاه بلندش را تکاند و رفت توی اتاق که هیچ نوری جز نور قرمز آباژور کنار ِ تخت روشن نمی کرد آنرا. پلکش خیره به عکس روبرو سنگین شد زیر پتوی مخمل قرمز.

یکهو، گربه ها، هزاران گربه هجوم آوردند به سویش. هزاران گربه ی مخمل ِ سیاه، چشمها براق! سبز، قرمز،... برگشت پشت به آنها فرار کند، اما چیزی پایش را محکم گرفته بود و او بیهوده فقط تقلا می کرد.



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۱٠ تیر ،۱۳٩۱ | ۱:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

ماهی کوچولو نگاهش خیره ماند به آسمان. دهانش باز بود . چشمهایش برق میزدند. با خود زمزمه کرد : " وااای خدای من! چقدر قشنگن! "

 به مادر که ایستاده بود کنارش و نگاه برنمیداشت از آسمان نگاه کرد. " تو داری گریه میکنی مامانی؟ "

 بابا دست گذاشت روی شانه اش : " گریه مامان از خوشحالی عزیزم! "

" اونا چی هستن بابایی؟ "

" ستاره . میبینی چقدر خوشگلن؟ شبا میان بیرون و آسمون رو نورانی میکنن. خیلی وقت بود ندیده بودیمشون"

مامان لبخند زد : " خدا رو شکر امشب خونه تکونی داشتن. ستاره ها خیلی زیبان"

ماهی کوچولو جیغ بلندی کشید. " نگاه کنین ! ستاره ها دارن غیب میشن"

همه به آن طرفی که اشاره میکرد سر برگرداندند. ستاره ها داشتند پشت توده ی ابر سیاهی پنهان میشدند. ماهی کوچولو خودش را انداخت توی بغل مامان: " مامان من نمیخوام اونا بمیرن! "

 مامان خندید. سر کوچکش را گرفت توی باله هایش : " نترس عزیز دلم! اونا فقط ابرند. دارند از جلوی ستاره ها رد میشن. وقتی رد شدن دوباره تو اونا رو میبینی. ایرا بارون برای ما میارن. تو تا حالا بارون ندیدی پسرم! "

 بعد به اطراف نگاه کرد : " حالا خوب به دور و برت نگاه کن شاید دیگه شانس اینکه بیرون رو ببینیم نداشته باشیم ! "

 ماهی کوچولو صورتش را به دیواره شیشه ای آکواریوم چسباند.امشب بیرون همه چیز متفاوت بود. درختها آنقدر بلند بودند که هرچی نگاه میکرد نمیتوانست نوکشان را ببیند. زمین سبز بود. صدای شرشر آب می آمد. به بابا نگاه کرد: " صدای رودخانه است. ما قبلا اونجا زندگی میکردیم. خیلی بزرگه! شاید هزار برابر خونه الآنمون. همه جور ماهی توش زندگی میکنه  "

آسمان در یک لحظه روشن شد و او توانست همه چیز را بهتر ببیند. " اینجا دیوار نداره! " داد زد : " اینجا دیوار نداره مامانی! میشه تا آخرش رفت ... "

هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای رعد و برق دوباره ترساندش. " نترس کوچولوی من! الان میریم تو خونه "

 " مامان من دوست ندارم برگردم خونه! قول میدم دیگه نترسم. "

باران شروع شد. ماهی کوچولو سرش را کمی از آب آورد بیرون. چند قطره باران به صورتش خورد. مزه مزه کرد. شیرین بود. شیرین تر و خوشمزه تر از آبی که در آن زندگی میکردند.

" مامان! چرا اومدیم اینجا؟ "

" آدما ما رو گرفتن و انداختن تو این قفس. تقصیر خودمون بود عزیزم. گول طعمه خوشمزه اونا رو خوردیم . اومدیم طرف تورشون و توش گیر افتادیم. "

 ماهی کوچولو با تاسف به آسمان نگاه کرد. چشمهاش خیس شد : " من یه روز از اینجا میرم "

 دو مرد دوطرف خانه شیشه ای آنها رو گرفتند و از زمین بلند کردند. باران تمام شده بود و آسمان دوباره پر شده بود از ستاره. دست دراز کرد یکی از ستاره ها را بچیند اما فرصت نکرد. قبل از اینکه دستش به ستاره برسد وارد خانه شده بودند. به ماهیها نگاه کرد. همه غمگین بودند. داد زد : " آخیش چقدر اینجا گرمه! مامانی من گشنمه! "

ماهیها خندیدند. خمیازه ای کشید . رفت تو بغل مامان تا قبل از خواب قصه ی رودخانه را برایش بگوید.

                                                                                      پایان



تاريخ : پنجشنبه ۸ تیر ،۱۳٩۱ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : زهره سعدزاده

" خانم یه بلیط بشقاب پرنده ... " تکانی خورد و بلیط را داد دست دخترجوان .                                                                                                                 از عروسی که برگشته بودند تا ساعتها از زیر دوش که آب آن بوی لجن می داد و یخ بود درنیامد . تمام تنش را صابون کشید اما باز لزجی مارهای عرق کرده ای که وسط رقص می خزیدند و می لولیدند روی دستها پاها , و ... هیچ وقت پاک نمی شد از آن حتی هزار سال بعد از مرگش . سرش دوار می رفت مثل دستها , پاها , و سینه لخت و شانه های لرزانش . آسمان پر اتش شده بود. مردها , پیر , جوان , کودک , مست , بی خبر مشت مشت اسکناس سبز می ریختند روی سرش و مارها می خزیدند روی بدنش .



ادامه مطلب

  • یک لالوند
  • زمرد آگهی
  • کارت شارژ همراه اول